"اگر بخواهم از او برایتان بگویم باید از چه حرف بزنم؟ اینکه آنها تا ابد شاد و خوشبخت زندگی کردند؟ باور دارم که خوشبخت بودند. و اینکه عاشق بودند؟ اینکه عاشق باقی ماندند؟ مطمئنم که چنین است; اما وقتی به او فکر می کنم - به الایسا- تنها چیزی که به ذهنم خطور می کند شعری است که صدها سال پیش عاشقی آن را زمزمه کرده است:
من عاجز از فهم شکل تو
و تو همه جا در اطراف من
حضورت چشمانم را سرشار از عشق و قلبم را زلال می کند
زیرا همه جا حضور داری"
شاید بتوان گفت کوبنده ترین قسمت فیلم همین جملات پایانی فیلم است که بر زبان جایلز جاری میشود و در بستر واپسین صحنه های چشم نواز فیلم, ذهن بیننده را درگیر لطافتی عاشقانه و عارفانه میکند. این جملات, یا بهتر بگوییم اشعار, چنانکه در تیتراژ پایانی می خوانیم, برگرفته از شعر معروف حکیم سنایی غزنوی است:
"چون نگنجد شکل تو در عقل من
بینمت در هر مکان و منزلی
زین حضورت عشق شسته چشم من
دل زلالم چون به هر جا حاضری!
چون شکل آب!
شاید اینکه از اثری فانتزی و تخیلی که آن را در زمره ی داستان های جن و پری و دیو و دلبر می انگارند, تا این حد در سطح جهانی استقبال شده و گوی سبقت را نیز از دیگر نامزدهای اسکار ربوده است, موجب شگفتی باشد که این خود حکایت از توانایی خالق اثر دارد.
خداگونه ای از آبهای گرم امریکای جنوبی به دام انسان گونه ای از آمریکای شمالی میافتد. دوزیستی عجیب که بومیان منطقه او را خدا می دانند, اکنون در غل و زنجیر برای بررسی و مطالعه در پایگاه پیشرفته ی تحقیقات دولتی, در ایالات متحده, در حوضچه ای محبوس است. الایسا نظافتچی جوانی که ظاهرا در اثر سانحه ای در کودکی قادر به تکلم نیست, در این آزمایشگاه کار می کند. او زنی است تنها و ساده, با چهره ای نازیبا که زندگی یکنواخت خود را بدون هیچ تغییر و جذابیتی ادامه میدهد. الایسا هیچ کس را در دنیای انسان ها ندارد و کل ارتباط انسانی اش محدود به دو نفر است: زلدا, زنی سیاه پوست که همکار اوست و به دلیل رنگین پوست بودن جایگاه محکمی در جامعه ای که متعلق به دهه ی شصت است, ندارد. و دیگری جایلز, همسایه ی الایسا, مرد دوست داشتنی و سن و سال داری که تمایلات همجنس گرایانه دارد و به همین خاطر او نیز جایگاه مناسبی در جامعه ندارد, اگرچه هنرمند و گرافیستی خلاق و جلوتر از زمانه ی خود است. زندگی الایسا از روزی که در حین نظافت متوجه وجود دوزیستی در مرکز تحقیقات می شود, دستخوش تغییر می شود.
الایسا از همان اولین دیدار, کنجکاوانه به سمت او جلب میشود; شاید اغراق باشد بگوییم عشق در اولین نگاه! اما کششی درونی وی را به سوی این دوزیست که در نظر الایسا جلوه ای انسان گونه دارد, میکشاند. او دور از چشم دیگران به ملاقاتش می رود و با زبان نگاه و درون به دوزیست می فهماند که خواهان دوستی با او است. به همین سادگی ارتباطی احساسی علی رغم وجود تفاوت های ظاهری و گونه ای بین آن دو شکل می گیرد.
الایسا در نظر دوزیست زشت نیست, او زنی گنگ است که برای این موجود بی صدا نیست; الایسا که حتی در کل فیلم یک جمله دیالوگ هم ندارد, با چشمانش به زیبایی این موجود غریب را آرام میکند. هر بار که به دیدنش می رود برایش موزیک پخش میکند و هر دو در سکوتی عمیق در اوج بی زبانی با نگاهی گویا به موسیقی گوش می دهند. این ما را به یاد مسخ کافکا میاندازد. گرگور پس از تبدیل شدن به حشره, علاقه ی شدیدی به موسیقی در خود می یابد. در مسخ می خوانیم: "آیا گرگور حیوان است که موسیقی این همه در او اثر دارد؟" اثر آرامبخش موسیقی را در دوزیست هم می بینیم.
اما مسئولیت این آزمایشگاه به عهده ی مردی خشن, جدی با چهره ای بی احساس به نام سرهنگ استریکلند است که همیشه باتومی الکتریکی در دست دارد و رفتار خصمانه ای با دوزیست دارد که البته گویی با قطع شدن انگشتانش توسط دوزیست شدیدتر میشود (این دوزیست همان موجودی است که با الایسا با نرمش و عطوفت رفتار می کند!) و شکل انتقام به خود میگیرد به طوری که از شکنجه و آزار دادن جسمانی دوزیست ابایی ندارد.
در این میان, فرد دیگری نیز به جز الایسا درباره ی این موجود کنجکاو است و به او به دیده ی شگفتی و شاید هم علاقه مینگرد: دکتر هافستتر که در واقع جاسوس روس ها است و در بحبوحه ی جنگ سرد میان آمریکا و شوروی سابق در لوای تحقیق درمورد موجود دوزیست, موظف است مراقب عملکرد آمریکاییها باشد و جزئیات امور را به روس ها گزارش دهد تا هرگونه
استفاده ی امریکا از دوزیست برای تحقیقات فضایی عقیم بماند.
هنگامی که الایسا متوجه می شود استریکلند قصد دارد دوزیست را بکشد تصمیم میگیرد او را نجات دهد و این موضوع را با جایلز درمیان می گذارد و از او درخواست کمک می کند. جایلز مخالف این کار است; زیرا فکر میکند زندگی الایسا به این ترتیب به خطر می افتد. اما الایسا با جملاتی تکاندهنده (به زبان اشاره) او را متقاعد میکند: "وقتی به من نگاه می کند, آنطور که او نگاه می کند... نمی بیند چه نقصی دارم یا چطور ناقصم! او مرا به خاطر آنچه هستم, میبیند! همانطور که هستم. از دیدنم خوشحال است, هر روز, همه ی اوقات. حالا یا می توانم او را نجات دهم و یا بگذارم بمیرد." اکنون اتحادی از به حاشیه رانده شده های جامعه شکل میگیرد; الایسا, جایلز و زلدا که هریک به گونهای در جامعه "دیگری" محسوب میشوند به یاری آن "دیگری" که به حکم ذاتش محکوم به مرگ است, میشتابند و در این راه حتی آن جاسوس روس هم که خود به نوعی با دیگران فرق دارد, وارد این اتحاد می شود. جاسوسی که باید خشن باشد و بی رحم و از دستور سرپیچی نکند, علیه مصالح کشورش عمل می کند و با مهربانی به زنده ماندن دوزیست میکوشد. او میگوید: "نمیخواهم یک موجود زیبا و پیچیده را نابود کنم." الایسا دوزیست زخمی و ناتوان را به خانه ی خود می برد; در عصر خشونت و جنگ سرد, در هنگامهی ظوابط و روابط خشک و ظالمانه در جامعه, الایسا و دوزیست حلقه ی گمشده ی حیات را می یابند: عشق و صلحی پایدار بر مبنای درک تفاوت ها.
دوزیستی که ظاهری ترسناک دارد, هیولا نیست و قدرتی شگفت در درک عشق دارد. گویا هیولای واقعی استریکلند است که حتی نگاهش سردتر و تهی تر از دوزیست است. به راستی که دوزیست خداگونه است! وقتی ناخودآگاه و از ترس پنجه اش را بر دستان جایلز می کشد و سپس برای عذرخواهی دست خود را بر روی سر بی موی جایلز می گذارد, رویش مو را بر سر او می بینیم.
و یا هنگامی که دوزیست در پایان فیلم الایسا را که مرده است با خود به اعماق آب می برد و او را می بوسد و دست نوازش بر صورتش می کشد, دم مسیحایی اش او را به زندگی بر می گرداند. گیرمو دلتورو این کارگردان توانای مکزیکی با پرداختی هنرمندانه از موضوعی به ظاهر ساده, فیلمی میآفریند که حتی کسانی که به ژانر فانتزی و تخیلی علاقه ای ندارند, مجذوب این فیلم میشوند. وی با ترکیب مناسبی از رنگ, موسیقی و فرم تماشاچی را به فیلمی فرا می خواند که شعری بلند, نگاره ای زیبا از صلح و زبان نگاه است! دل تورو خود درباره ی این فیلم میگوید: " شکل آب بهترین فیلم من است, هرچند ساختش واقعا سخت بود." او میگوید: " این فیلمم را عاشقانه دوست دارم, فیلمی جذاب تر و بامزه تر و انسانیتر!" نگاه تیزبین این کارگردان مرز واقعیت و خیال را در ذهن تماشاچی از بین می برد. همان طور که وقتی مرشد و مارگاریتای بولگاکوف را میخوانیم, دستیار شیطان را که گربه ای سیگار بر لب است تمام و کمال باور می کنیم.
آنان که این فیلم را صرفاً دیو و دلبری دیگر دانسته اند, شاید به لایههای زیرینِ ظاهر فانتزی و عاشقانه ی آن توجه چندانی نکرده اند, لایههایی که باید عمیقاً آنها را حس کرد. باید به دل تورو برای آنکه توانسته است کاری بکند که باورنکردنی ها را باور کنیم آفرین گفت, کاری که از هر کسی ساخته نیست.
و البته در کنار هنرنمایی زیبای بازیگران این فیلم, بازی فراموش نشدنی دو هنرپیشه ای(سالی هاوکینز و داگ جونز) که بدون ادای کلمه, معنا را به بهترین نحو بیان کردند, برای همیشه در اذهان دوستداران سینما باقی خواهد ماند.
پری شاهین
اردیبهشت 97