در نکبت فاجعه ی مدرسه ی معین تهران



من نه یک شب مهتاب می خواهم که مه به خوابم بیاید و مرا به ته آن کوچه ببرد, نه یک پری که موی پریشان را شانه کند! من روزی روشن می خواهم که آفتابش برهمه جا بتابد و پلیدی جایی برای پنهان شدن از چشم نیابد... من دیگر هوایی مه آلود و شاعرانه نمی خواهم. هوایی پاک و بی لک و غبار می خواهم که هیچ چهره ی کریهی در خفا نماند. دلم در هوای دیاری است که محکمه ی قاضی, پناه قطاع الطریقان نیست و گرگ ها جای سگ گله را نگرفته اند. شهری را دوست دارم که مدرسه اش مقدس است و محرابش مأمن! دلم تنگ است...دلم تنگ است برای او که می گفت: "قربانت شوم! الساعه که در ایوان منزل با همشیره‌ ی همایونی به شکستن لبه‌ ی نان مشغولیم، خبر رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا معزول کرده ‌بودم به توصیه‌ ی عمه ی‌ خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بیاورند تا اعلی حضرت بدانند که اداره‌ ی امور مملکت به توصیه‌ ی عمه و خاله نمی‌شود!

پ ن:

اگر حتی یک لحظه کسی پیش خودش فکر کرد که ای بابا! همه جای دنیا از این دست اتفاق ها رخ می ده, این فکر رو هم بکنه که اولا همه جای دنیا ادعاشون به سر زلف ثریا نرسیده و روزی بیست بار بالای منبر از فسق و فجور حرف نمی زنن و از طرفی معمولا مجرم مجازات می شه حالا رنگ و روش هم مهم نیست! می خواد طوسی! باشه یا حالا هر رنگ دیگه ای, و اصولا سیستم ماله کشی قاعدتا فقط در بنایی به کار می ره. این فاجعه جای سکوت نداره!

پری شاهین
خرداد 97

نگاهی به فیلم شکل آب برنده ی اسکار 2018

 

"اگر بخواهم از او برایتان بگویم باید از چه حرف بزنم؟ اینکه آنها تا ابد شاد و خوشبخت زندگی کردند؟ باور دارم که خوشبخت بودند. و اینکه عاشق بودند؟ اینکه عاشق باقی ماندند؟ مطمئنم که چنین است; اما وقتی به او فکر می کنم - به الایسا- تنها چیزی که به ذهنم خطور می کند شعری است که صدها سال پیش عاشقی آن را زمزمه کرده است:

من عاجز از فهم شکل تو
و تو همه جا در اطراف من
حضورت چشمانم را سرشار از عشق و قلبم را زلال می کند
زیرا همه جا حضور داری"

شاید بتوان گفت کوبنده ترین قسمت فیلم همین جملات پایانی فیلم است که بر زبان جایلز جاری می‌شود و در بستر واپسین صحنه های چشم نواز فیلم, ذهن بیننده را درگیر لطافتی عاشقانه و عارفانه می‌کند. این جملات, یا بهتر بگوییم اشعار, چنانکه در تیتراژ پایانی می خوانیم, برگرفته از شعر معروف حکیم سنایی غزنوی است:

"چون نگنجد شکل تو در عقل من
بینمت در هر مکان و منزلی
زین حضورت عشق شسته چشم من
دل زلالم چون به هر جا حاضری!

چون شکل آب!

شاید اینکه از اثری فانتزی و تخیلی که آن را در زمره ی داستان های جن و پری و دیو و دلبر می انگارند, تا این حد در سطح جهانی استقبال شده و گوی سبقت را نیز از دیگر نامزدهای اسکار ربوده است, موجب شگفتی باشد که این خود حکایت از توانایی خالق اثر دارد.

خداگونه ای از آبهای گرم امریکای جنوبی به دام انسان گونه ای از آمریکای شمالی می‌افتد. دوزیستی عجیب که بومیان منطقه او را خدا می دانند, اکنون در غل و زنجیر برای بررسی و مطالعه در پایگاه پیشرفته ی تحقیقات دولتی, در ایالات متحده, در حوضچه ای محبوس است. الایسا نظافتچی جوانی که ظاهرا در اثر سانحه ای در کودکی قادر به تکلم نیست, در این آزمایشگاه کار می کند. او زنی است تنها و ساده, با چهره ای نازیبا که زندگی یکنواخت خود را بدون هیچ تغییر و جذابیتی ادامه می‌دهد. الایسا هیچ کس را در دنیای انسان ها ندارد و کل ارتباط انسانی اش محدود به دو نفر است: زلدا, زنی سیاه پوست که همکار اوست و به دلیل رنگین پوست بودن جایگاه محکمی در جامعه ای که متعلق به دهه ی شصت است, ندارد. و دیگری جایلز, همسایه ی الایسا, مرد دوست داشتنی و سن و سال داری که تمایلات همجنس گرایانه دارد و به همین خاطر او نیز جایگاه مناسبی در جامعه ندارد, اگرچه هنرمند و گرافیستی خلاق و جلوتر از زمانه ی خود است. زندگی الایسا از روزی که در حین نظافت متوجه وجود دوزیستی در مرکز تحقیقات می شود, دستخوش تغییر می شود.

الایسا از همان اولین دیدار, کنجکاوانه به سمت او جلب می‌شود; شاید اغراق باشد بگوییم عشق در اولین نگاه! اما کششی درونی وی را به سوی این دوزیست که در نظر الایسا جلوه ای انسان گونه دارد, می‌کشاند. او دور از چشم دیگران به ملاقاتش می رود و با زبان نگاه و درون به دوزیست می فهماند که خواهان دوستی با او است. به همین سادگی ارتباطی احساسی علی رغم وجود تفاوت های ظاهری و گونه ای بین آن دو شکل می گیرد.

الایسا در نظر دوزیست زشت نیست, او زنی گنگ است که برای این موجود بی صدا نیست; الایسا که حتی در کل فیلم یک جمله دیالوگ هم ندارد, با چشمانش به زیبایی این موجود غریب را آرام می‌کند. هر بار که به دیدنش می رود برایش موزیک پخش می‌کند و هر دو در سکوتی عمیق در اوج بی زبانی با نگاهی گویا به موسیقی گوش می دهند. این ما را به یاد مسخ کافکا می‌اندازد. گرگور پس از تبدیل شدن به حشره, علاقه ی شدیدی به موسیقی در خود می یابد. در مسخ می خوانیم: "آیا گرگور حیوان است که موسیقی این همه در او اثر دارد؟" اثر آرامبخش موسیقی را در دوزیست هم می بینیم.

اما مسئولیت این آزمایشگاه به عهده ی مردی خشن, جدی با چهره ای بی احساس به نام سرهنگ استریکلند است که همیشه باتومی الکتریکی در دست دارد و رفتار خصمانه ای با دوزیست دارد که البته گویی با قطع شدن انگشتانش توسط دوزیست شدیدتر می‌شود (این دوزیست همان موجودی است که با الایسا با نرمش و عطوفت رفتار می کند!) و شکل انتقام به خود می‌گیرد به طوری که از شکنجه و آزار دادن جسمانی دوزیست ابایی ندارد.

در این میان, فرد دیگری نیز به جز الایسا درباره ی این موجود کنجکاو است و به او به دیده ی شگفتی و شاید هم علاقه می‌نگرد: دکتر هافستتر که در واقع جاسوس روس ها است و در بحبوحه ی جنگ سرد میان آمریکا و شوروی سابق در لوای تحقیق درمورد موجود دوزیست, موظف است مراقب عملکرد آمریکایی‌ها باشد و جزئیات امور را به روس ها گزارش دهد تا هرگونه
استفاده ی امریکا از دوزیست برای تحقیقات فضایی عقیم بماند.

هنگامی که الایسا متوجه می شود استریکلند قصد دارد دوزیست را بکشد تصمیم می‌گیرد او را نجات دهد و این موضوع را با جایلز درمیان می گذارد و از او درخواست کمک می کند. جایلز مخالف این کار است; زیرا فکر می‌کند زندگی الایسا به این ترتیب به خطر می افتد. اما الایسا با جملاتی تکان‌دهنده (به زبان اشاره) او را متقاعد می‌کند: "وقتی به من نگاه می کند, آنطور که او نگاه می کند... نمی بیند چه نقصی دارم یا چطور ناقصم! او مرا به خاطر آنچه هستم, می‌بیند! همانطور که هستم. از دیدنم خوشحال است, هر روز, همه ی اوقات. حالا یا می توانم او را نجات دهم و یا بگذارم بمیرد." اکنون اتحادی از به حاشیه رانده شده های جامعه شکل می‌گیرد; الایسا, جایلز و زلدا که هریک به گونه‌ای در جامعه "دیگری" محسوب می‌شوند به یاری آن "دیگری" که به حکم ذاتش محکوم به مرگ است, می‌شتابند و در این راه حتی آن جاسوس روس هم که خود به نوعی با دیگران فرق دارد, وارد این اتحاد می شود. جاسوسی که باید خشن باشد و بی رحم و از دستور سرپیچی نکند, علیه مصالح کشورش عمل می کند و با مهربانی به زنده ماندن دوزیست می‌کوشد. او می‌گوید: "نمی‌خواهم یک موجود زیبا و پیچیده را نابود کنم." الایسا دوزیست زخمی و ناتوان را به خانه ی خود می برد; در عصر خشونت و جنگ سرد, در هنگامه‌ی ظوابط و روابط خشک و ظالمانه در جامعه, الایسا و دوزیست حلقه ی گمشده ی حیات را می یابند: عشق و صلحی پایدار بر مبنای درک تفاوت ها.

دوزیستی که ظاهری ترسناک دارد, هیولا نیست و قدرتی شگفت در درک عشق دارد. گویا هیولای واقعی استریکلند است که حتی نگاهش سردتر و تهی تر از دوزیست است. به راستی که دوزیست خداگونه است! وقتی ناخودآگاه و از ترس پنجه اش را بر دستان جایلز می کشد و سپس برای عذرخواهی دست خود را بر روی سر بی موی جایلز می گذارد, رویش مو را بر سر او می بینیم.
و یا هنگامی که دوزیست در پایان فیلم الایسا را که مرده است با خود به اعماق آب می برد و او را می بوسد و دست نوازش بر صورتش می کشد, دم مسیحایی اش او را به زندگی بر می گرداند. گیرمو دل‌تورو این کارگردان توانای مکزیکی با پرداختی هنرمندانه از موضوعی به ظاهر ساده, فیلمی می‌آفریند که حتی کسانی که به ژانر فانتزی و تخیلی علاقه ای ندارند, مجذوب این فیلم می‌شوند. وی با ترکیب مناسبی از رنگ, موسیقی و فرم تماشاچی را به فیلمی فرا می خواند که شعری بلند, نگاره ای زیبا از صلح و زبان نگاه است! دل تورو خود درباره ی این فیلم می‌گوید: " شکل آب بهترین فیلم من است, هرچند ساختش واقعا سخت بود." او می‌گوید: " این فیلمم را عاشقانه دوست دارم, فیلمی جذاب تر و بامزه تر و انسانی‌تر!" نگاه تیزبین این کارگردان مرز واقعیت و خیال را در ذهن تماشاچی از بین می برد. همان طور که وقتی مرشد و مارگاریتای بولگاکوف را می‌خوانیم, دستیار شیطان را که گربه ای سیگار بر لب است تمام و کمال باور می کنیم.

آنان که این فیلم را صرفاً دیو و دلبری دیگر دانسته اند, شاید به لایه‌های زیرینِ ظاهر فانتزی و عاشقانه ی آن توجه چندانی نکرده اند, لایه‌هایی که باید عمیقاً آنها را حس کرد. باید به دل تورو برای آنکه توانسته است کاری بکند که باورنکردنی ها را باور کنیم آفرین گفت, کاری که از هر کسی ساخته نیست.
و البته در کنار هنرنمایی زیبای بازیگران این فیلم, بازی فراموش نشدنی دو هنرپیشه ای(سالی هاوکینز و داگ جونز) که بدون ادای کلمه, معنا را به بهترین نحو بیان کردند, برای همیشه در اذهان دوستداران سینما باقی خواهد ماند.

پری شاهین

اردیبهشت 97

پروانه ی خیال


از من سایه ای ست
مانده به جا
خمیده در هزارخم بی رحم خاطرات
در کوچه های شعر
در چشم های انتظارِ پنجره ای
روشن به فریب آبگون رویا


پری شاهین/ فروردین ۹۷

جانِ بهار


آخرین چکه های قلم در نفس های آخر ۹۶

سخن از نو شدن است و تازگی؛ حکایتِ زایش است و روزِ نو. عجب که چه تکراری ست در این تازگی و در این تکرار چه حیاتی! وین حالِ جوانیِ پیرسالی ام ببین... جهان خود را تکرار و اهریمن را مغلوب می کند. برکت به آب و گیاه باز می‌گردد و نسیم از بند دیو سرما آزاد می شود و بر شاخ طرب بوسه می زند؛ زمین پاک می شود از هرچه سیاهی و سترونی... چشمه ها باز می جوشند و گیاهان ریشه می‌دوانند، گرمِ گرم؛ زمین و آسمان را روشنی فرا می‌گیرد و تاریکی از جهان رخت برمی بندد و به حکم میر نوروزی عدالت بر مردمان جاری می‌شود، گرچه کوتاه! " که بیش از چند روزی نیست حکم میر نوروزی". از دل آشوب نظم بیرون می تراود و حاصلِ پریشانی، سامان است و این خود، آفرینش است!

اما! شگفتا که شکوفه های بهار را به "شکوه"، بر گور هیچ عاشقی نمی نهند و زیر پای عشاق بر زمین رها می کنند... نمی دانند مگر که جانِ بهار در زمین آرمیده است؟

پری شاهین

اسفند بی قرار

اسفند اما، با دیگر رفیقانش اندکی فرق دارد... فرقی آسمانی!

آسمانش انگار یوم الشک است. پسِ نگاهِ سردِ خورشیدش، لبخندی گرم، قوت قلبِ امیدواران است. بارانش هم تردید به دل دارد، بلاتکلیفِ چیستی و چونی خود است چون مردمانِ امروز، عاشق تجدد بهار و اسیر سنت دیرینِ سوزِ زمستان! ماهیِ سیاه کوچکی ست که دل به برکه راضی نمی کند و به خیال دریاها بازیگوشی می کند، ته تغاری است دیگر! زاده ی ایزد بانوی عشق، مظهر زنانگی و باروری، خنیاگر صبر و بردباری، الهه ی مقدس فروتنی. دلیر زنی که تیر برای  آرش مهیا می کند و او را امر می کند کمانی برگزیند برای تعیین مرز ایران و توران.

  اسفند نیز زاده ی عشق است و لاجرم عاشق؛ بی قراری موج می زند در  آسمانش و قرار از دل ما نیز می گیرد. هر روزش انگار حکایتی جدا از روز دیگر است و فصلی دیگر. روزها از پیِ همند و از هم نیستند. وحدتی در این بوطیقا نیست! لحظه ی روزِ نو اما، نقطه ی تطهیر است، بشارت اعتدال و قرار و آسایش! چاووش خوانِ رستخیز سیاوش است.

 زندگی در اسفند، هیجان است و انتظار و التهاب. انگار یک بار دیگر زندگی را زندگی کردن است؛ از نو دیدن است؛ جور دیگر بوییدن است؛ تجربه ی اولِ شنیدن و لمس کردن است. ساده های همیشگی غریبند و عجیب. همه چیز سخنی تازه است، زدوه از غبار عادت، وسوسه انگیز و دلفریب.

و این است که هر سال با روحْ زخم های فراوان، خسته و بریده از همه چیز و همه جا، باز فریب این همه دلربایی اسفند را می خوریم که شعبده ی زندگی در واپسین لحظات رو می کند. زندگی همیشه برنده است! این بار هم دلسردی را به زندگی باختیم.

 پری شاهین

پ ن:

این مطلب در اسفند ۹۵ نوشته شده است.

برشی از کتاب فرهنگ صلح و دولت ها


نویسنده: ژوام ایونس پیم

مترجم: پروانه شاهین نژاد (پری شاهین)


چرا باید سیاست های غیر کشتاری را به دولت ها آموزش داد؟ صریح ترین و ظاهرا تاثیرگذارترین پاسخ به این سؤال این است: زیرا دولت می کشد. در برهه هایی از تاریخ جهانی، در مناطق مختلف، وقایعی از کشتار مردم که دولت ها از آنها حمایت کرده اند، به چشم می خورد. غم انگیزترین نکته این است که این واقعیت ها می توانند بارها و بارها تکرار شوند. شرح واقعه ی همه ی آنها در بیشتر موارد یکسان است: مردم غیرمسلحی که خواهان آزادی و عدالت بوده اند، در خیابان با سربازان مسلحی مواجه شده اند که لباس رسمی به تن داشته و از طرف دولت موظف به برقراری نظم بوده اند. اغلب اوقات، به آنان دستور داده بودند، شلیک نکنند، ولی صدای شلیکي شنیده شده، سنگی پرتاب شده و در نتیجه جوی خون به راه افتاده است. روز بعد، با شمار اجساد دختران و پسران مفقود، با احساس عمیقی از درد و گاهی آمیخته با نفرت، آغاز می شد. احساسی که بعدها منجر به آسیب های روحی جمعی می شود که به سختی التیام پیدا می کنند، بدون بهبودی اوضاع، امکان شروع دوباره ی چرخه ی کشتار وجود دارد.

بانوی عشق


عشق من
بانوا
تو ای نگاره ی بهار،
تو آن درخت بلوطی
که در جان من شکوفه می کنی؛
حریم امن من و
قانون تن منی
جهان نیست- مگر تند بادی،
زمان نیست- مگر لحظه ای
در این زمین شوره زار،
عشق تو- اما!
عجب موهبتی ست

محمد آدم / شاعر مصري

ترجمه: پری شاهین

سهم من

نوشیدن قهوه ای در ازدحام
با او
شاید سهم من از عشق همین باشد...

پری شاهین

نه به جنگ

آخرین انار دنیا تعادل زمین بود، سرباز آن را چید...

پری شاهین

رویای عشق

آری...

هیجان زده از رویای خویش
می نویسم!

از واژگانی که می سرایند

واژگانی که عاشق می شوند

می بینند

می شنوند

و احساس می کنند

واژگانی آگاہ که رنج می برند

می نویسم از تو

که شکوہ بھاری

هر صبح

می شنوم پژواک نفس هایت را

و شبانگاہ

می نشینم به تماشایت

که چون ستارہ ای فرود می آیی...

شعر: محمد آدم (شاعر مصری)

مترجم: پری شاهین