من نه یک شب مهتاب می خواهم که مه به خوابم بیاید و مرا به ته آن کوچه ببرد, نه یک پری که موی پریشان را شانه کند! من روزی روشن می خواهم که آفتابش برهمه جا بتابد و پلیدی جایی برای پنهان شدن از چشم نیابد... من دیگر هوایی مه آلود و شاعرانه نمی خواهم. هوایی پاک و بی لک و غبار می خواهم که هیچ چهره ی کریهی در خفا نماند. دلم در هوای دیاری است که محکمه ی قاضی, پناه قطاع الطریقان نیست و گرگ ها جای سگ گله را نگرفته اند. شهری را دوست دارم که مدرسه اش مقدس است و محرابش مأمن! دلم تنگ است...دلم تنگ است برای او که می گفت: "قربانت شوم! الساعه که در ایوان منزل با همشیره‌ ی همایونی به شکستن لبه‌ ی نان مشغولیم، خبر رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا معزول کرده ‌بودم به توصیه‌ ی عمه ی‌ خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بیاورند تا اعلی حضرت بدانند که اداره‌ ی امور مملکت به توصیه‌ ی عمه و خاله نمی‌شود!

پ ن:

اگر حتی یک لحظه کسی پیش خودش فکر کرد که ای بابا! همه جای دنیا از این دست اتفاق ها رخ می ده, این فکر رو هم بکنه که اولا همه جای دنیا ادعاشون به سر زلف ثریا نرسیده و روزی بیست بار بالای منبر از فسق و فجور حرف نمی زنن و از طرفی معمولا مجرم مجازات می شه حالا رنگ و روش هم مهم نیست! می خواد طوسی! باشه یا حالا هر رنگ دیگه ای, و اصولا سیستم ماله کشی قاعدتا فقط در بنایی به کار می ره. این فاجعه جای سکوت نداره!

پری شاهین
خرداد 97