اسفند اما، با دیگر رفیقانش اندکی فرق دارد... فرقی آسمانی!

آسمانش انگار یوم الشک است. پسِ نگاهِ سردِ خورشیدش، لبخندی گرم، قوت قلبِ امیدواران است. بارانش هم تردید به دل دارد، بلاتکلیفِ چیستی و چونی خود است چون مردمانِ امروز، عاشق تجدد بهار و اسیر سنت دیرینِ سوزِ زمستان! ماهیِ سیاه کوچکی ست که دل به برکه راضی نمی کند و به خیال دریاها بازیگوشی می کند، ته تغاری است دیگر! زاده ی ایزد بانوی عشق، مظهر زنانگی و باروری، خنیاگر صبر و بردباری، الهه ی مقدس فروتنی. دلیر زنی که تیر برای  آرش مهیا می کند و او را امر می کند کمانی برگزیند برای تعیین مرز ایران و توران.

  اسفند نیز زاده ی عشق است و لاجرم عاشق؛ بی قراری موج می زند در  آسمانش و قرار از دل ما نیز می گیرد. هر روزش انگار حکایتی جدا از روز دیگر است و فصلی دیگر. روزها از پیِ همند و از هم نیستند. وحدتی در این بوطیقا نیست! لحظه ی روزِ نو اما، نقطه ی تطهیر است، بشارت اعتدال و قرار و آسایش! چاووش خوانِ رستخیز سیاوش است.

 زندگی در اسفند، هیجان است و انتظار و التهاب. انگار یک بار دیگر زندگی را زندگی کردن است؛ از نو دیدن است؛ جور دیگر بوییدن است؛ تجربه ی اولِ شنیدن و لمس کردن است. ساده های همیشگی غریبند و عجیب. همه چیز سخنی تازه است، زدوه از غبار عادت، وسوسه انگیز و دلفریب.

و این است که هر سال با روحْ زخم های فراوان، خسته و بریده از همه چیز و همه جا، باز فریب این همه دلربایی اسفند را می خوریم که شعبده ی زندگی در واپسین لحظات رو می کند. زندگی همیشه برنده است! این بار هم دلسردی را به زندگی باختیم.

 پری شاهین

پ ن:

این مطلب در اسفند ۹۵ نوشته شده است.